تبليغاتX
۞۞ بانك مقالات فارسي ۞۞ بي كلك دات كام ۞۞ ::

       

عکس تصادفي


موضوعات
 آرشيو تصاوير
 لينک دوستان Page Rank4
تبليغات گرافيکي

 

 

خسته نباشی پدر( داستان های کوتاه)

پدر خسته از سر کار به خانه برگشت.
 
پسر از پدر پرسید پدر میتوانم بپرسم ساعتی چند دلار حقوق میگیری . پدر با بی حوصلگی گفت به تو ربطی ندارد.
 
پس از اندک زمانی پسر بار دیگر این سوال را از پدر پرسید و پدر با عصبانت پسر کوچکش را دعوا کرد ولی پسر باز با خواهش از پدرش خواست تا بداند دستمزد پدرش ساعتی چند است و پدر ناگزید پاسخ داد ساعتی ۲۰ دلار.
 
پسر از پدر پرسید می توانی ۱۰ دلار به من بدهی نیاز دارم. و پدر شاکی از اینکه تمام پافشاری های پسر از سوالش فقط برای گرفتن پول بود... با فریاد به پسرش گفت بر و به اطاقت تا دیگر نبینمت.
 
پسر با حالی دگرگون راهی اطاقش شد .
 
پس از مدت زمانی پدر از کارش پشیمان شد و برای دلجویی از پسرش راهی اطاق پسر شد . درب اطاق را که باز کرد دید پسرش دستپاچه مشغول جمع کردن پولش است.
 
پدر با خشم از پسر پرسید. این پول ها چیست؟
 
پسر گفت پول های توجیبیم است.
 
پدر سوال کرد چقدر است؟ پسر جواب ۱۰ دلار .
 
و پدر متعجت از پسر پرسید ! تو که خودت ۱۰ دلار داشتی برای چه ۱۰ دلار دیگر از من میخواستی؟ 
 
پسر در پاسخ به پدرش گفت. برای آنکه ۱۰ دلار کم دارم تا بشود ۲۰ دلار و به تو بدهم تا فردا یک ساعت زودتر به خانه بیایی ....

 
لينک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 3:40  توسط Mahdi  | 

میخ و عصبانیت ( داستان های کوتاه )

پدری ، پسر بداخلاقی داشت که زود عصبانی می شد. یک روز پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
 
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد.. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد
 
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد
 
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد
 
پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود
 
پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي.. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزیكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.»

 
لينک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 3:8  توسط Mahdi  | 

چهار داستان کوتاه و زیبا

اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود پس از اندک زمانی داد شیطان

در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را

هدایت می کند و...

حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن

که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند

 

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی  پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف

جابه‌جا می‌کرد تا شایدسرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را

چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد در نگاهش چیزی موج

می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با

چشم‌هاش آرزو می‌کرد


 
لينک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 3:30  توسط Mahdi  | 

سنجش كارايي( داستان های کوتاه)

پسر كوچكي وارد داروخانه شدكارتني را به سمت تلفن هل داد. روي كارتن رفت تا دستش  به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره اي هفت رقمي.
 
مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش داد.پسرك پرسيد:خانم مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن ها را به من بسپاريد؟
 
زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.
 
پسرك گفت: خانم من اين كار را نصف قيمتي كه او مي گيرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت: از كار اين فرد كاملا راضي ام.
 
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم براي تان جارو مي كنم در اين صورت شما در يكشنبه زيبا ترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت
مجددا زن پاسخ منفي داد.
 
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت گوشي را گذاشت.
 
مسئول داروخانه كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر از رفتارت خوشم مي آيد، به خاطر اين كه روحيه ي خاص و خوبي داري،دوست دارم كاري به تو پيشنهاد بدهم.
 
پسر جوان جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم،‌من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند.
"" من که حسودیم شد به این پسر . شما چطور؟ ""

 
لينک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 3:44  توسط Mahdi  | 

سه پرسش سقراط( داستان های کوتاه)

هر زمان شايعه اي روشنيديدو يا خواستيد شايعه اي را تکرار کنيد اين فلسفه را در ذهن خود داشته باشيد!
 
در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود. روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت:سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟
 
سقراط پاسخ داد:"لحظه اي صبر کن.قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي."مرد پرسيد:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه را که قصدگفتنش را داري امتحان کنيم.
 
اولين پرسش حقيقت است.کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنيده ام."سقراط گفت:"بسيار خوب،پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست.
 
حالا بيا پرسش دوم را بگويم،"پرسش خوبي"آنچه را که در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟"مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
 
سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"سقراط نتيجه گيري کرد:"اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟

امانت داري و اخلاق مداري

استفاده از اين مطلب فقط با ذکر منبع " بی کلک دات کام " مجاز است.  

منبع : بی کلک دات کام

..................

محبوب ترین لینک ها : 

بی کلک دات کام 8 فواره جالب جهان

بی کلک دات کام تصاویر 3 بعدی فوق العاده

بی کلک دات کام نیمکت های منحصر به فرد ( جالب )

بی کلک دات کام کپی برابر است با اصل ( تصاویر جالب )

بی کلک دات کام عکس: خانه های درختی جالب

بی کلک دات کام عکس: راننده کامیون خوش شانس

بی کلک دات کام اس ام اس رومانتیک و عاشقانه - سری 27

بی کلک دات کام اس ام اس رومانتیک و عاشقانه - سری 26

بی کلک دات کام 12 عکس جالب و خنده دار

بی کلک دات کام تصاویری از یک موتور عجیب و غریب در فلوریدا

بی کلک دات کام 10 حادثه پرهزینه جهان

بی کلک دات کام طرز تهيه پيژامه (ميترکي از خنده)

بی کلک دات کام  اس ام اس رومانتیک و عاشقانه - سری 25

بی کلک دات کام بی‌بی‌سی و پیش‌بینی هوای 99 درجه زیر صفر!

بی کلک دات کام 9 حیوانات رکورد دار جهان

بی کلک دات کام عشاق معروف دنيا !!!!

لينک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 3:23  توسط Mahdi  | 

معلم،سیب و توت فرنگی ( داستان های کوتاه )

یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
 
 پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: 4 تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3).
 
 او نا امید شده بود. او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است" تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو می‌تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
 
 پسر که در قیافه معلمش نومیدی می‌دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد "4"..... نومیدی در صورت معلم باقی ماند.
 
به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی‌تونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشم‌های برق‌زده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟
 
معلم خوشحال بنظر می‌رسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. و پسر با تامل جواب داد "3"؟ حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسرک فوری جواب داد "4"!!!
 
خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟ پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم" نتیجه : اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بُعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.

 
لينک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 3:11  توسط Mahdi  | 

انتخاب درست ( داستان های کوتاه)

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
 
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
 
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
 
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
 
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم.»
 
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
 
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
 
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
 
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
 
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهر گفت:« چه خوب، ثروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد،
پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
 
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
 
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
 
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

 
لينک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 3:38  توسط Mahdi  | 

ساحل و صدف ( داستان های کوتاه )

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.
 
 - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي کني؟
 
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
 
- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟
 
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت: "براي اين يکي اوضاع فرق کرد."

 
لينک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 3:15  توسط Mahdi  | 

ايمان واقعي ( داستان های کوتاه)

روزي بازرگان موفقي از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غياب او آتش گرفته و کالا هاي گرانبهايش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتي به او وارد امده است .
 
فکر مي کنيد آن مرد چه کرد؟!
 
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و يا اشک ريخت ؟
 
او با لبخندي بر لبان و نوري بر ديدگان سر به سوي آسمان بلند کرد و گفت : "خدايا ! مي خواهي که اکنون چه کنم؟
 
مرد تاجر پس از نابودي کسب پر رونق خود ، تابلويي بر ويرانه هاي خانه و مغازه اش آويخت که روي آن نوشته بود :
 
مغازه ام سوخت ! اما ايمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد.
لينک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 3:46  توسط Mahdi  | 

حکايتي از کتاب "شيطان و دوشيزه پريم"

يه روز يه مسافر خسته با اسب و سگش از مسير دشتي بدون آب و علف مي گذشت. از آغاز سفر خيلي گذشته بود و مسافر و حيووناش بسيار گرسنه و تشنه بودن. در چشم انداز دشت، يه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختاي پرميوه پيدا بود، به چشم مي خورد. مسافر که به در باغ رسيد، ديد يه نگهبان بر سر در باغ ايستاده و يه تابلو بالاي در نصب شده و روش نوشته: "بهشت"

مسافر پرسيد: اينجا کجاست و نگهبان پاسخ داد: اينجا بهشته. مسافر ازش خواست که براي نوشيدن آب و يه استراحت کوتاه اونو راه بده. نگهبان گفت: برو داخل.

وقتي مسافر خواست با حيووناش داخل بشه نگهبان مانع شد و گفت ورود حيوانات به داخل بهشت ممنوعه. مسافر گفت: اونا تمام چيزاي منن، تمام راهو با من بودن، اونا يه بخشي از زندگي منن. و نگهبان مانع شد. مسافر همچنان خسته و تشنه به راهش ادامه داد.

فرسخي جلوتر مسافر با صحنه مشابهي مواجه شد. باغي و نگهباني و تابلوي بالاي دري که روش نوشته بود بهشت. از نگهبان خواست براي رفع عطش و خستگي با حيووناش وارد بهشت شن و نگهبان اجازه داد.

بعد نيمروزي که مسافر براي ادامه راه از باغ خارج مي شد، به نگهبان گفت: پايين تپه باغي هست که اونجا هم بهشته، اگر اون بهشت جعليه چرا جلوشو نميگيريد؟ نگهبان پاسخ داد: اونجا جهنمه و اتفاقا کار ما روهم راحت مي  کنه. هر ي حاضر باشه از چيزايي که دوست داره، از چيزايي که براش مهمن و براش آرمانن، بگذره وارد اونجا ميشه و مشترياي ما کمتر ميشن.

اما اگرکسي حاضر نباشه از مهمترين چيزاي زندگيش بگذره، به اينجا مياد

گردآوری : گروه اینترنتی بی کلک دات کام 

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:44  توسط Mahdi  | 

تعطيلات شاد

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت.

همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد...

 

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:38  توسط Mahdi  | 

قفسه ي سينه " قلب "

اين قفسه سينه که مي بيني يه حکمتي داره. خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.

 يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشي که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو دريا. موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي.

 خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاشت تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولي امان از دست اين آدم.

 دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلي موند و نه آدمي.

 خدا ديگه کم کم داشت عصباني ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولي مگه اين آدم, آدم مي شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچي با صد دلي که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.

 

نه ديگه... خدا گفت... اين دل واسه آدم ديگه دل نمي شه.

 

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.

 آدم که به خودش اومد ديد اي دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دست کشيد به رو سينشو وقتي فهميد چي شده يه آهي کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درست شد. و اين براي اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درست شد.

 

بعد هي آدم گريه کرد هي آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روي زمين سفت خدا قدم مي زد و اشک مي ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که مي ريخت رو زمين و شکل مرواريد مي شد برمي داشت و پرت مي کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.

 

اينطوري بود که آسمون پر از ستاره شد.

 

ولي خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله هاي محکمي گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکي مثه دل گنجشک مي زد و تالاپ تولوپ مي کرد.

 

انگشتاشو کرد زير همون ميله اي که درست روي دلش بود و با همه زوري که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد.

 

....

 

خدا ازون بالا همه چي رو نيگا مي کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.

 

يهو همون تيکه استخون روي هوا رقصيد و رقصيد.

 

چرخيد و چرخيد.

 

آسمون رعد زد و برق زد.

 

دريا پر شد از موج و توفان و درختاي جنگل شروع کردن به رقصيدن.

 

همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته? با چشاي سياه مثه شب آسمون? با موهاي بلند مثه آبشار توي جنگل? اومد جلو و دست کشيد روي چشاي بسته آدم.

 

آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچي نفهميد. هي چشاشو ماليد و ماليد و هي نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلي که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلي بيشتر.

 

پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روي دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربياره و بده به فرشته. ولي دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.

 

تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته اروم اروم اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.

 

سينشو چسبوند به سينه آدم.

 

 

خدا ازون بالا فقط نيگا مي کرد با يه لبخند رو لبش.

 

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توي چشاي آدم نيگا کرد.

 

آدم با چشاش مي خنديد.

 

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکي به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.

 

اونجا بود که براي اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.

 گردآوری : گروه اینترنتی بی کلک دات کام 

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:35  توسط Mahdi  | 

قفسه ي سينه " قلب "

اين قفسه سينه که مي بيني يه حکمتي داره. خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.

 يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشي که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو دريا. موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي.

 خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاشت تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولي امان از دست اين آدم.

 دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلي موند و نه آدمي.

 خدا ديگه کم کم داشت عصباني ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولي مگه اين آدم, آدم مي شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچي با صد دلي که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.

 

نه ديگه... خدا گفت... اين دل واسه آدم ديگه دل نمي شه.

 

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.

 آدم که به خودش اومد ديد اي دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دست کشيد به رو سينشو وقتي فهميد چي شده يه آهي کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درست شد. و اين براي اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درست شد.

 

بعد هي آدم گريه کرد هي آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روي زمين سفت خدا قدم مي زد و اشک مي ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که مي ريخت رو زمين و شکل مرواريد مي شد برمي داشت و پرت مي کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.

 

اينطوري بود که آسمون پر از ستاره شد.

 

ولي خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله هاي محکمي گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکي مثه دل گنجشک مي زد و تالاپ تولوپ مي کرد.

 

انگشتاشو کرد زير همون ميله اي که درست روي دلش بود و با همه زوري که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد.

 

....

 

خدا ازون بالا همه چي رو نيگا مي کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.

 

يهو همون تيکه استخون روي هوا رقصيد و رقصيد.

 

چرخيد و چرخيد.

 

آسمون رعد زد و برق زد.

 

دريا پر شد از موج و توفان و درختاي جنگل شروع کردن به رقصيدن.

 

همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته? با چشاي سياه مثه شب آسمون? با موهاي بلند مثه آبشار توي جنگل? اومد جلو و دست کشيد روي چشاي بسته آدم.

 

آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچي نفهميد. هي چشاشو ماليد و ماليد و هي نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلي که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلي بيشتر.

 

پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روي دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربياره و بده به فرشته. ولي دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.

 

تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته اروم اروم اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.

 

سينشو چسبوند به سينه آدم.

 

 

خدا ازون بالا فقط نيگا مي کرد با يه لبخند رو لبش.

 

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توي چشاي آدم نيگا کرد.

 

آدم با چشاش مي خنديد.

 

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکي به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.

 

اونجا بود که براي اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.

 

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:35  توسط Mahdi  | 

قصه ي کسي که مي خواست خودش باشد

بدين وسيله من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسئوليتهاي يک کودکدو ساله را قبول مي کنم

مي خواهم به يک ساندويچ فروشي بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.

مي خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است ، چون مي توانم آن را بخورم

مي خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم

مي خواهم درون يک چاله آب بازي کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم

مي خواهم به گذشته برگردم ، وقتي همه چيز ساده بود ، وقتي داشتم رنگها ،

جدول ضرب و شعرهاي کودکانه را ياد مي گرفتم ، وقتي نمي دانستم که چه

چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم

مي خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند

مي خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزي ممکن است و مي خواهم که از

پيچيدگيهاي دنيا بي خبر باشم

مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم ، نمي خواهم زندگي من

پرشود ازکوهي از مدارک اداري ، خبرهاي ناراحت کننده ، صورتحساب ،

جريمه وبيکاري و جدايي

مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم ، به يک کلمه محبت آميز، به

عدالت به صلح ، به فرشتگان ، به باران

اين دسته چک من ، کليد ماشين ، کارت اعتباري و بقيه مدارک ، مال شما

من؛ رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم.


نويسنده : سانيتا سالگا

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:29  توسط Mahdi  | 

شانس، یک بار در خانه تان را می زند

جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود.

كشاورز گفت: "برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاوها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد. مرد جوان پذیرفت.

در اولین طويله كه بزرگترين در بود باز شد. باور كردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم اش به زمين كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت.

دومين در طويله كه كوچكتر از قبلی بود، باز شد. گاوي كوچكتر كه با سرعت حركت كرد. جوان پيش خودش گفت: "منطق مي گويد اين را ولش كن چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن را ندارد.

سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر مي كرد ضعيف ترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دست اش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد[...] اما [...] گاو دم نداشت!!!!


نتیجه: زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن به دهيم ممكن است كه ديگر هيچ وقت نصيب مان نشوند. از این رو سعي كنید هميشه اولين شانس را امتحان کنید

 

لينک ثابت | نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 10:58  توسط Mahdi  | 

گربه و کاسه ی عتیقه

عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده، وارد شد. دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه ای در آن آب می خورد.

فکر کرد؛ اگر قیمت کاسه را بپرسد، رعیت ملتفت مطلب می شود و قیمت گرانی بر آن می نهد. برای همین گفت: "عمو جان! چه گربه ی قشنگی داری! آیا حاضری آن را به من به فروشی؟"

رعیت گفت: "چند می خری؟" مرد گفت: "یک دلار"

رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: "خیر اش را به بینی"

عتیقه فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: "عمو جان! این گربه ممکن است در راه تشنه اش شود، بهتر است کاسه ی آب را هم به من به فروشی" رعیت گفت: "قربان! من به این وسیله تا به حال پانزده گربه فروخته ام. کاسه فروشی نیست."

 

لينک ثابت | نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 10:58  توسط Mahdi  | 

چه کسي کر تر است!؟

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوایی اش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نمي دانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت.

دکتر گفت: "براى اين که بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است آزمايش ساده اي وجود دارد." اين کار را انجام بده و جواب اش را به من بگو:

«ابتدا در فاصله ی 4 متري او به ايست و با صداي معمولي مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ی 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد»

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت: "الان فاصله ی ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم."

سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد: "عزيزم شام چي داريم؟"

جوابى نشنيد.

بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: "عزيزم شام چي داريم؟"
باز هم پاسخي نيامد.

باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: "عزيزم شام چى داريم؟"

باز هم جوابى نشنيد.

باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوال اش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.
اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: "عزيزم شام چى داريم؟"
زن اش گفت: "مگه کرى؟ براى پنجمين بار ميگويم: خوراک مرغ!"

***

نتیجه: خیلی وقتها؛ خیلی چیزها، آن گونه نیست که به نظر می رسد. برای صحیح دیدن پدیده ها بهتر است از زاویه ای دیگر به آن بنگریم.

 

لينک ثابت | نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 10:57  توسط Mahdi  | 

قصه ي ليلي

خدا مشتي خاک را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از عشق خود در آن دميد و ليلي پيش از آن که با خبر شود عاشق شد.

اکنون سالياني است که ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.


ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، و شايد نام ديگر انسان واقعي !!!!


ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار کوچک بود، دانه ها بي تابي کردند، انار ناگهان ترک برداشت.

خون انار روي دست ليلي چکيد. ليلي انار ترک خورده را خورد ، اينجا بود که مجنون به ليلي اش رسيد.


در همين هنگام خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط کافيست انار دلت ترک بخورد.


خدا انگاه ادامه داد: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من، ماجرايي که بايد بسازيش.


شيطان که طاقت ديدنه عاشق و معشوقي را نداشت گفت: ليلي شدن ، تنها يک اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.


آنان که سخن شيطان را باور کردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.


اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...


خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويشتن است


شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.


خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.


شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.


خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.


شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملک کردن


خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس است


شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...


و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديک لحظه اي.


خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر


چون سخن خدا بدينجا رسيد ، ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.


مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد.

ليلي مي دانست که مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.


ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني کرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.


خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را...


خدا به مجنون مي گفت نرود و مجنون نيز به حرف خدا گوش مي داد.


خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.


عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد.

خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.


سايه اش خنکي زمين شد، مردم خنکي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.


ليلي هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت ليلي باز هم ريشه مي کند.


خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.


مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا که درخت باز هم ريشه مي خواهد.


ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: کاش اين گونه نبود.


خدا گفت : هيچ کس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد ،ليلي! قصه ات را عوض کن.


ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ هم به مردن ليلي خو گرفته بود.


خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.


ليلي آه نيست، ليلي اشک نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.

ليلي! زندگي کن

اگر ليلي بميرد، ديگر چه کسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه کسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟


چه کسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟


چه کسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه کسي پيراهن عشق را بدوزد؟


ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.


ليلي به قصه اش برگشت.


اين بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگي.


و آن وقت به ياد آورد که تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده ي گمنام و ......

"

 

گردآوری : گروه اینترنتی بی کلک دات کام 

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 4:0  توسط Mahdi  | 

All Rights Reserved 2009 © Kermani.Blogfa.com

This Template Designed By Bikalak.com

کپي برداري از مطالب اين سايت فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد